مرگم ميومد از رختخواب بلند شم ساعت شش و هشت ديقه با خابالودگي بسيار خودم رو از جام كَندم و پاشدم چاي گذاشتم و خوراكي حبه رو تو كيفش گذاشتم ؛ علي شش و نيم از در خونه رفت ، حبه رو از ساعت يه ربع ب هفت صدا زدم تا هفت و پنج ديقه با كلي اِرعاب و تهديد ع جاش بلند شد ، صبونه يه قلوپ چايي شيرين و فقط نيم لقمه نون خالي ميخوره، اونم انقد تبشير و اِنذارش كردم ك اگه نخوري غش ميكني ... تو مدرسه هر روز سه تا لقمه ميبره با ميوه؛ بسه ديگه ! بيشتر بخوره چاق ميشههفت و پنجاه ديقه دم مدرسه ش بودم ، دربون مهربونشو ديدم ك مث هميشه با لطف به همه بچه ها سلام ميكنه منم مث هميشه سلام گرمي دادم ؛ و رفتم خريديخورده خريداي آشپزخونه اي كردم و ساعت نه و نيم وسيدم خونههوا ابري و گرفته و يه سرماي كمي داشت ك خيلي عشق بودتند تند از ساعت نه و نيم الي ده و چهل : خريدها رو شستم و تو كابينتا جاساز كردم دوش گرفتم سرويس رو يه اَلَكي پَلَكي أكي شستم و صبونه برا خودم ناگت سرخ كردم و ساك باشگاه حبه و لباس خونگي و چند تا بيسكوييت ورداشتم و دو باره زدم ب خيابونساعت يازده الي دوازده و نيم هم چند تا خريد انجام دادم و بعدش رفتم دنبال حبهبا هم رفتيم خونه مامانهمينكه رفتيم تو ؛ زن همسايه از خونه مامانم درومد برگشت خونه خودشاين زنه واس ما پاس شدهمادره من از ادمهاي كم فرهنگ خوشش نمياد از زنهايي ك بيست و چاري غيبت خارشوعر مادرشوعر و عروس ميكنن بدش مياد ؛ از بد حادثه اين خانم همساده مشكلات خانوادگي يعني غم هاي بي پاياني داره و شوهرش هم مرده تنهاس ؛ مامان رو حساب اينكه اون همساده بهش نياز داره با اينكه متفاوتن اما هميشه پذيراشهمنم دوسش دارم اماااااا همييييييشه خونه مادرمهبابا قباحت دارهبابام هم دستي كردن اونم هيچي نميگهداداشم ميخو
برچسب:
نویسنده: آراد محبی
تاريخ: يکشنبه
26 آذر
1402 ساعت: 14:32